مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

383

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

من بيش از يك فرسنگ نتوانمت برد ، تو به او بگو راى ، راى تست . چون يك فرسنگ بگذرد ، او را با مال ترغيب كن تا ترا بباغهاى بصره برساند . نخستين باغى كه تو در آنجا مىبينى ، باغ سيدهء جميله است . آنگاه بدر باغ شو . آنجا دو مصطبهء بلند مىبينى كه فرش ديبا بر آن گسترده و در آنجا مردى گوژپشت مانند من نشسته است . تو حالت خويش بر وى شكايت كن و چنگ در دامن او زن . شايد كه او به تو رحمت آورد و ترا در مكانى جاى دهد كه سيده را يك نظر از دور توانى ديد . و در دست من جز اين حيلتى نيست . و لكن اگر آن باغبان را دل بر تو نسوزد ، من و تو هلاك خواهيم شد . ابراهيم گفت : يارى از خدا ميخواهم . ما شاء اللّه كان . هرچه خدا خواست ، همان مىشود . پس از آن ابراهيم از نزد خياط برخاسته ، هرچه خياط گفته بود ، همه را مهيا كرد و بطبقى گذاشته ، بحجرهء خويش برد . چون صبح بدميد ، بكنار دجله آمد . ملاحى را خفته يافت . او را بيدار كرده ، ده دينار زر بر وى بداد و به او گفت : مرا تا پائين بصره برسان . ملاح گفت : اى خواجه ، زياده از يك فرسنگ ترا نتوانم برد كه اگر يك وجب تجاوز كنم ، من و تو هلاك خواهيم شد . ابراهيم گفت : راى ، راى تست . پس ملاح ، ابراهيم را در زورق گذاشته ، همىرفتند تا ببستان نزديك شدند . آنگاه ملاح گفت : اى فرزند ، از اينجا آن سوى ، زورق برنتوانم گذرانيد ، و گرنه من و تو هلاك شويم . آنگاه ابراهيم ده دينار ديگر بدر آورده ، بملاح داد و گفت : اينها را در نفقه خود صرف كن . ملاح ازو شرمسار گشته ، گفت : كار خود را بخداى تعالى سپردم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و پنجاه و ششم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملاح ، زرها گرفته ، زورق براند . چون بباغ رسيد ، ابراهيم بر پاى خاست و از غايت فرح از زورق بيرون جست ، بدانسان كه تير از